تبليغاتX
عشق یخی
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شست و شو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون افتاده بود ب یک باره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره ی اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21ساعت 21:44 توسط فریماه |


آنقدر با وجودم یکی شدی که حتی رویای ساده بودنت نیز گرمای تنت و تپش های قلب مهربانت را از زیر پوست آبی لباست به من هدیه می دهد با هفت رنگ کلامت آنقدر صفحه ی دلم را خط خطی کن تا همش رنگ صداقت و بگیره آنقدر که دیگه اثری از رنگ سرد فاصله باقی نمونه از این فاصله ها خسته ام            
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 21:7 توسط فریماه |