تبليغاتX
عشق یخی
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی ........  چقدر هم

                                                                            تنها.............................

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتزال شکننده تر بود ... هراس

من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 17:48 توسط فریماه |


خدایا از زندگیم خسته ام آخه چرا اینقدر روزگار نامرده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام

.

.

امروز خیلی ناراحتم دلم بد جور گرفته ........آخه گناه من چیه که سر یه اشتباه کوچیک خودم عشقم از دستم ناراحته نکنه یه وقت ترکه کنم ؟آخه من بدون احمد میمیرم....شاید باورت نشه تو این مدت خیلی بهت وابسته شدم که...... تو رو خدا درکم کن خودت خواستی بدونی به خدا یه دوست داشتن کوچیک اونم در حد رفاقت بوده و حالام تموم شده حالا که نه خیلی وقت پیش تموم شد اون اصلا عشق من نبوده و نمی تونست باشه دیگه به چه زبونی بگم وقت تو اومدی من همه ی اون خاطرات آشغال و از ذهنم بیرون کردم ....

من نمی خوام بازم شکست بخورم .... می فهمی رو تو حساب کردم گفتم شاید یه روز تو ... من .....

وقتی گفتی سر .... از دستم ناراحتی انگار دنیا رو سرم خراب شده

.

.

خدایا تو کمکم کن تا از دل کوچیکش در بیارم مگه نگفتی توکل کنید از من کمک بخواید حالا هم من ازت کمک می خوام نذار این یه امیدم هم....

دیگه نمی خوام تو هم از دست بدم می فهمی .... تو گفتی باهامی اینه رسمش؟

دیگه نمی تونم تحمل کنم...می دونم تقصیر منه

یکی بگه چه جوری از دل کوچیکش در بیارم؟ چه جوری ؟

دوست دارم      احمد   

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 13:20 توسط فریماه |


گفتی که مرا دوست داری زندگیم زیبا شد گفتی که عشق مرا در دل نهاده ای خیال کردم که خوشبختی از آن ما شد هر چه کردی پس از آن گله ای نداشتم گفتم عاقبت یارم پیدا شد اندک اندک از کنارو دور شدی نم نمک دیدم که دیگر مرا نمی خواهی نگو که غافل بودم دلت با دیگری آشنا شد کم کم از من فرار کردی نم نمک رسیدی و رفتی..........

فهمیدم که دلت دیگه از من جدا شد آره درست حدس زده بودم روزی آمدی و بانگ برداشتی که دلم از تو رها شد بگو آخر من با تو چه کردم که این گونه مرا اسیر کردی آنگاه وجودت اینقدر بی وفا شد که..........

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمات بندازی ولی من نمی تونم جلوی اشکم که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...............................ببین.....................

دوست دارم.............................                                                           احمد

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 1:17 توسط فریماه |


از هر کی پرسیدم گفت : فراموشش کن اما چگونه؟ هیچ کس نگفت ..... یکی گفت: دیگر به او فکر نکن اما چگونه؟ به او فکر نکنم در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است دیگری گفت نگاهش را نا دیده بگیر اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم در حالی که نگاهش در هر آینه پیداست تمام راه حل ها را امتحان کردم اما نشد هر روز خاطره اش تازه تر است از دیروز و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است همان نگاه اولین روز چگونه می توانم فراموشش کنم در حالی که در تک تک ستاره های آسمان بر قطره قطره موج های دریا و بر برگ برگ سبز سرو نامش را نوشته ام و از صدای چکاوک و از صدای بلبل و از سکوت قاصدک تنها صدای سلام او را می شناسم در هر آینه و بر هر دیوار قابی از نگاهش نصب کرده ام حال از خود تو می پرسم : چگونه فراموشت کنم ؟   ؟   ؟ چگونه دیگر نگاهت نکنم چگونه دیگر نامت را نیاورم چگونه دیگر بر آینه بنگرم چکونه دیگر صدایت را نشنوم و چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم

ای کاش پاسخ می دادی ..... ای کاش فقط برای یک لحظه سکوت را می شکستی از تو می پرسم چگونه به آسمان نگاه کنم و رخ ماه تو را هر شب تمام نبینم چگونه چشمه ی آب را بنگرم و جوشش مهربانیت از خاطرم نگذرد چگونه به کوه نگاهی اندازم و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم چگونه از کنار نسیم بگذرم و بوی خوش تو به مشامم نرسد چگونه موج های دریا را ببینم و یاد نام تو روی شن های ساحل نیفتم ؟ چگونه؟........

چگونه باور کنم حرف های شقایق دروغ بوده و تمام حرف های قاصدک و امید گنجشک و تمام خاطرات پرستو چگونه باور کنم تو دیگر نگاهم نخواهی کرد چگونه باور کنم زندگی به همین سادگی مسیر جاده تو را از من جدا کرد چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی ؟ چگونه باور کنم جاده سنگدلی اش برای همگان تنها در زندگی من به نمایش گذاشت؟   ؟   چگونه؟   ؟

ولی هر جا که هستی .................. بدان ................دوستت دارم  احمد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 20:9 توسط فریماه |