تبليغاتX
عشق یخی - تو گفتی..
گفتی که مرا دوست داری زندگیم زیبا شد گفتی که عشق مرا در دل نهاده ای خیال کردم که خوشبختی از آن ما شد هر چه کردی پس از آن گله ای نداشتم گفتم عاقبت یارم پیدا شد اندک اندک از کنارو دور شدی نم نمک دیدم که دیگر مرا نمی خواهی نگو که غافل بودم دلت با دیگری آشنا شد کم کم از من فرار کردی نم نمک رسیدی و رفتی..........

فهمیدم که دلت دیگه از من جدا شد آره درست حدس زده بودم روزی آمدی و بانگ برداشتی که دلم از تو رها شد بگو آخر من با تو چه کردم که این گونه مرا اسیر کردی آنگاه وجودت اینقدر بی وفا شد که..........

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمات بندازی ولی من نمی تونم جلوی اشکم که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...............................ببین.....................

دوست دارم.............................                                                           احمد

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 1:17 توسط فریماه |