اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی تو در من می خواندی
وقتی که من خیابان ها را بی هیچ مقصدی می پیمودم .........
تو با من می رفتی تو در من می خواندی
تو از میان نارون ها گنجشک ها ی عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما
تو با چراغ هایت می آمدی
وقتی که همه می رفتند
و خوشه ها ی اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشم هایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را می چیدی
تو گوش میدادی اما .....................
................................................
................................................
مرا نمی دیدی.؟؟؟؟؟![]()


