جلسه ی محاکمه عشق بود و قاضی عقل و عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود فراموشی یعنی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اون و داشتی ای گوش مگر تو نبودی که آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید ؟ ............ اعضا روی بر گر داندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند و همه تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیش تر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟؟ ........... قلب نالید : که من بودم با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبلی را تکرار می کنم و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم (( پس من همیشه از او ن حمایت خواهم کرد )) حتی اگه نابود شوم شاداب عشق من از این عشق های دو روزه نیست عشق من مثال عشق لیلی به مجنون است
+
نوشته شده در جمعه 1386/01/24ساعت 18:31 توسط فریماه
|